پارت سی و هشتم :

- بهنود خوبی داداش؟
به زحمت سر تکان داد و کانوله بینی را از روی صورتش برداشت. هنوز حس می‌کرد قفسه سینه‌اش سنگین است و سرش شدید تیر می‌کشد.
- آرش.
صدای خشکش به زحمت به گوش آرش رسید، که خودش را جلو کشید و نزدیک به او گردنش را خم کرد:
- جان داداش؟
- من چه جوری...اومدم اینجا؟
آرش یک تای ابروی شکسته‌اش را بالا داد:
- خودت یه پیام برام فرستادی. گفتی به پلیس زنگ بزنم و بیام.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نازلی

    20

    انقدر پیچیده هست که اگه آخر داستان به خودتونم شک کردید تعجب نکنید😪😂😂 خسته نباشید نویسنده جان عالیه لذت بردم واقعا مغز به چالش میکشه😂❤️

    ۶ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    به نویسنده شک نکنین فقط 😂😂 خداروشکر من به شدت راضیم که نظراتتون انقدر مثبته

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    20

    انقدپیچیده ست که ادم ب خودشم شک میکنه،من الان به ارش هم شک کردم😂😂

    ۷ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ای بابا 😂😂 قراره پیجیده ترم بشه

    ۶ روز پیش
  • فاطمه عطایی

    10

    دمت گرم نویسنده عزیز عالی چی بگم دیگه

    ۷ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزمی خوشحالم نظرت اینه❤️

    ۶ روز پیش
  • A-a

    10

    مثل همیشه عالی وپر رمز وراز تشکر خسته نباشید👏👏👌🌸

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزدلی خداروشکر ❤️

    ۶ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.